یه صبح پاییزی حاضرشدم که برم مدرسه، رفتم دنبال مریم ، دیگه سال بالایی بودیم و محبوبه و آمنه رفته بودن مدرسه راهنمایی، من و مریم میشدیم سال بالایی و رقیه و سمیه و فاطمه و شیوا... سالای پایین تر، یه حالی میداد سال بالایی باشی، من مبصر کلاس بودم ، مبصر صف هم بودم، نمیدونم چرا زنگ آخر به اصطلاح زنگ خونه که به صدا درمیوند بچه ها رو به صف میکردن باصف میرفتن خونه، اونوقت هرکی سر کوچه خودشون از صف خارج میشد، چی بود این... ![]()
مبصر صف خونه .. ![]()
رفتم دنبال مریم صداش کردم خواهرش مهتاب از پنجره اتاقش سرشو آورد بیرون گفتم سلام، با مهربونی و خنده ای که همیشه رو لباش بود گفت سلام. الان میاد، بعدش رفت، چند دقیقه بعد دیدم خواهرش از پنجره اتاق نگاه میکنه گفتم سلام، خندید منم خندیدم آخه مهتاب بود من جای خواهرش لیلا اشتباهی گرفتم، لیلا اومد کنار خواهرش و باخنده گفت منو با مهتاب اشتباه گرفتی و مهتاب یادمه با خنده گفت همه مارو اشتباه میگیرن خیلی شبیه همیم.
من ...
![]()
سالهاست که مهتاب بین ما نيست اما همیشه در خاطرم زنده است.
روحش درآرامش ابدی ... ![]()
.